نویسنده : پائولو کوئلیو

مترجم : اعظم خرام

لیندا شخصیت اصلی داستان،  پس از سپری کردن سی و یک سال از زندگی که سرشار از آرامش ، تحصیلات  عالی، ازدواج خوب، کار مناسب و …. هست، ناگهان در آستانه افسردگی قرار گرفته و احساس می کند دنیای مدرن و روز مرگی ها آزارش میدهد. در همین زمان با عشق دوران جوانی‌اش روبرو میشود و فکر میکند با برانگیختن حسادت و تلاش برای ایجاد رقابت با یک رقیب سرسخت،  میتواند خود را از این رخوت و روز مرگی نجات دهد و انگیزه ای برای خود پیدا کند!

نویسنده به نوعی یکی از انگیزه های خیانت را با بیان زندگی لیندا، به زیبایی به رشته تحریر درآورده.

نوشته ای از کتاب:

خیلی ها معتقدند که زندگی بی انصاف است. بعضی ها هم از اینکه ما غمگینیم خوشحالند زیرا اعتقاد دارند تنهایی و غمگینی حق ماست چون ما همه چیز داریم و آنها ندارند.

کم کم دارم به این نتیجه می رسم که کلماتی مثل خوش بینی و امید که در همه کتاب های روان شناسی و روانکاوی وجود دارند و ادعا می کنند که باعث اعتماد به نفس بیشتر و کنار آمدن با زندگی می شوند، “کلمه” هایی بیش نیستند. افراد دانایی که آنها را تلفظ می کنند و برای ما تکرارشان می کنند، شاید به دنبال معنای آنها در زندگی خودشان هستند و از ما به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده می کنند تا ببینند ما چگونه به این محرک ها پاسخ می دهیم.

افسردگی، شبیه گرفتار بودن در یک تله است. می دانی گیر کرده ای اما نمی توانی بگریزی. 

رنج بردن همچنان منبع درآمدی برای صنعت داروسازی است. آیا احساس غم می کنی؟ یک قرص بخور مشکل حل است.

بیشتر وقت ها، هنگامی که دوستانمان را ملاقات می کنیم درباره موضوعاتی ثابت و با مردمی ثابت صحبت می کنیم. مکالمه ها به نظر تازه می آید، اما همه شان جز اتلاف وقت و انرژی نیستند. ما دست و پا می زنیم که ثابت کنیم زندگی هنوز هم جالب و هیجان انگیز است.

در قسمتی دیگر از کتاب:

 ما چیزی که خودمان می خواهیم باشیم، نیستیم.

چیزی هستیم که جامعه می خواهد.

چیزی هستیم که والدینمان انتخاب می کنند. 

ما نمی خواهیم کسی را ناامید کنیم.

نیاز شدیدی به دوست داشته شدن داریم.

بنابراین بهترین ها را در وجود خود خفه می کنیم.

کم کم درخشش رویاهامان تبدیل به هیولای کابوس هامان می شود.

آنها کارهایی اند که انجامشان نداده ایم.

ممکن هایی که ناممکن کرده ایم.

با انجام دادن آنچه نباید انجام دهی، خودت را پیدا می کنی.

وقتی احساس من شبیه احساس کسی نیست،

مطلقاً هیچ کس نمی تواند بفهمد درونم چه می گذرد؛

این یعنی تنهایی!