اثر سوسن طاقدیس

شیر کوچولو یک روز ، توی یک قفس ، در یک باغ وحش ، وسط یک شهر شلوغ بدنیا آمد  . اون هر روز توی قفس راه می رفت و بازی می کرد .خیلی زود فهمید فقط به اندازه ده قدم می تواند جلو برود  و به محض اینکه قدم یازدهم را بر می داشت ،سرش به میله  های قفس میخورد .زندگی شیر کوچولو همین طور یکنواخت ادامه داشت تا اینکه یک روز نگهبان پارک بعد از غذا دادن شیر ها فراموش کرد در  قفس را ببندد…….

 خانم طاقدیس داستان را از نگاه آدم هایی که شیر ها دوست دارن و آنهایی که از شیر ها خوششان نمی آید و نگاه سیاه و سفید آنها تعریف کرده است . داستان نمادی است از فرصت رشد و بالندگی که گاهی فقط یک بار سر راه آدمی قرار می گیرد .